تبســــم زیبــــای خــــدا
تـــ ـ ــ ـــو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم +++ تـــ ـ ــ ـــو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم
این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده من
عشق سوزان ترا می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق ترا می گوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت، چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سرا پرده خاک
خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی، ای مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره کردی، ای مرد
...
(فروغ فرخزاد)
اهواز - زمستان 1333
پ ن : اکنون که در سرزمینی که فروغ این شعر رو نوشته هستم ، بیشتر وجودشو حس می کنم. هرچند فاصله آبادان تا اهواز زیاد نیست
دارم به آرزوی چند سال پیشم میرسم. خداوندا شکرت !
فردا عازم شیراز هستم. شهر رویایی من !
ثانیه به ثانیه اش رو در ذهنم ثبت خواهم کرد ...

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لا به لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
(فروغ فرخزاد)
امسال هم داره کم کم میره
باید مثل هر سال خونه هامون رو تر و تمیز کنیم
همچنین دلامون رو
می خوام دلم رو از خاطراتی که مرورشون جز زجر و عذاب هیچی نیستن از طاقچه دلم پاک کنم
می خوام آدمایی که قاب عکسشون رو دلم سنگینی می کنه و روشون پر از گرد و غبار نشسته رو از دلم محو کنم
می خوام دلم رو پاک پاک کنم
به پاکی آب زلال
می خوام دلم رو تمیز نگه دارم
آخه قراره سال نو خدا مهمون دلم باشه
پ ن 1 : یه جمعه خونه بودم. مثلا خواستم یکم استراحت کنم ولی مگه میذارن؟؟؟
پ ن 2 : ما هم خونه تکونی رو شروع کردیم. جمعه رو که با خونه رنگ کردن به سر کردیم
پ ن 3 : شاید سال دیگه همه ما دور هم نباشیم و مثل این روز شاد و با صورتهای رنگی به قیافه هم دیگه نخندیم و دنبال هم نکنیم که صورتامون رو رنگ کاری کنیم...
این روزها از گریه کردن خوشم می آید
از تنها بودن و مرور خاطرات شیرین گذشته
از فکر کردن به "خودکشی"
از نگاه کردن به لبه خونی تیغ و قطرات خونی که از رگم بیرون می ریزد
از نفرین های "او"
از اینکه دستم را به آسمان دراز کنم و بلند بگویم "الهی آمین"
از مُردن
از اینکه ببینم "او" بر سر قبرم بی قرار تر از بقیه اشک می ریزد
از اینکه با مُردنم تا "ابد" احساس پشیمانی کند
و جای خالی ام "عذابش دهد"
روزی من خواهم رفت
خیلی زودتر از ...
+ ولنتاین مبارک بر شما و بر همه کسانی که دوست داشتم این روز را در کنار هم جشن می گرفتیم
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
ادامه مطلب
خوشبختیت آرزومه
حتی با من نباشی
حتی از خاطره هامون جدا شی ...
.
.
.
امسال بدترین سال زندگی من بود اما این نیز بگذرد... و روزی خواهد رسید كه به این روزگارم بخندم...
فردا یادآور روز قشنگی برایم خواهد بود... 6/10/1390 ساعت 20
تولد 3 سالگیت مبارك (م.ا.ك.ا.ن.ق.ش.ع)
تو مثل همیشه آروم خواب و
دلم از غصه تو بی تاب و
امشبم رد میشه ...